فقط میخواستم بنویسم که من هستم نه به عنوان شاعر. که به عنوان یک
موجود زنده که هنوز نفس میکشه و داره مادری میکنه واسه یک موجود
زنده تر که خیلی دوست داشتنی هم هست. داره همسری میکنه واسه
موجودی که حالا کم لبخند میزنه و مونده با این اوضاع قاراشمیش
اقتصادی چطور شکم زن و بچه اش رو سیر کنه. چطور اونا رو
راضی نگه داره. این وضعیت یک وضعیت عمومیه. همه دارن غر
میزنن. همه دارن میگن چقدر وضع خرابه. ولی همه فقط دارن تحمل
میکنن دارن آخرین تلاشهاشان را برای تطبیق دادن خودشان به سخت
ترینها هم انجام میدن. و ادبیات... این موجود خیلی احساساتی که یک
زمانی رفیق و مونس ام بود. حالا دیگه فقط گاهی به هم لبخند میزنیم
فقط لبخند. و از کنار هم میگذریم. دلم براش یک ذره شده ولی وقتش رو
ندارم حسش رو ندارم ذهنیتش رو ندارم و یک کلام دیگه نمیتونم بگم
شعر واسم مثل نفس کشیدنه حرفم رو پس میگیرم. خیلی دلم گرفته از
این وضع خیلی دلم میگیره وقتی به این نتیجه میرسم که شاید تمام این
سالها اشتباه کردم اینکه باید به دنبال چیزهای مهمتری میرفتم که همه به
اون میگن مهم. و اون چیزای مهم نیازهای اولیه منو برآورده
میکرد...........................................................................................................................................
به عزیزم بگویید بازگردد
همین چند قدم کافیست تا کوچه ها قد بکشند
خیابانها قد بکشند
و دلتنگی نیز هم
به عزیزم بگویید پشت سرش را نگاه کند
تا آهی که کشیده ام
و گونه اش را سرخ کرده
زمستانی را به دنبال نیاورد پرسوز
به عزیزم بگویید کوچه تاریک است
اما در هنوز باز است
در هنوز باز است
تا قدمهایت را بازگردانی
لبخندی بزنی
و این بار سخت تر در آغوشم بکشی
بهش نگاه ميكنم و محو زيبايي و معصوميت قشنگش ميشم و عشق ميكنم ... به مژههاي بلندش به لبهاي نيمهبازش و به چانهاي كه درست اندازه يك سكه كوچولوي 5 رياليه و به زيبايي يك قرص ماه. صورتش گرده و كومههاش بزرگند و درست نيمي از صورتش را پوشش داده و وزنههايي شده براي اين كه سر به زير باشه.
و خوابه خوابِ خواب....
دستهاش هميشه توي خواب بازه؛ انگار آغوش باز كرده باشه براي پدرش كه هنوز نديده و يا براي محبوبي در آينده، و يا ميخواد بگه كه من آغوش باز كردم براي يك دنيا زندگي ...
دوست دارم محكم كومههاي بزرگش، دستهاش و لبهاش رو ببوسم و اونو محكم توي بغلم فشار بدم. اما همون حس عاطفي باز جلوم رو ميگيره و ميگه «ايست»!!!
تولد صهبا تولد يك عشق دوباره بود. عشقي كه ملايم و زلاله و هر روز بيشتر و بيشتر بارور ميشه . عشقي كه تب و تاب و بيقراري عشق دو جنس مخالف كه بزرگترها دچارش ميشن رو نداره و مثل يك رودخانه مسير ملايم و يكنواختي رو طي ميكنه . حيف كه پدرش نيست تا اين عشق دوباره رو باهم تجربه كنيم و ازش لذت ببريم.
اين همه سختي كشيدن، دوران مشكل نشست و برخاستن، دوران خيلي مواظب بودن، دوران محدوديتها، دوران از هيكل و فرم افتادن، دوران حاملگي رو پشت سر گذاشتن و بالاخره درد زايمان رو كه هيچ مثل و مانندي در دنيا برايش نيست (درست در اين زمان ميفهمي چرا ميگن با درد زايمان تمام گناهان زن ميريزه مثل بادي شديدي كه برگهاي درخت رو ميريزه) همون موقع است كه ميفهمي مادر يعني چي ...
اين اول راهه. بعدش آغاز نگراني هاست؛ اين كه از يك موجود كوچولوي بيپناه و كاملا بيدفاع بايد مراقبت كنم. از فكر اين كه من با اين بيتجربگي بدون اين كه علي در كنارم باشه و بهم قوت قلب بده، دست تنها چه كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين آغاز مادرانه زندگي كردنه. هميشه نگران، هميشه دلواپس.
با اولين استفراغ كه از دهان و بينياش فواره ميزنه تمام بدنم به لرزه ميافته و ترس از خفه شدن دخترم اونم توي دستهاي من منو به خدا نزديكتر ميكنه. خدا خدا ميكنم و گريه امانم نميده. بچه را روي دست ميگيرم و آروم به پشتش ميزنم. نكنه اين موجود معصوم و كوچولو طوريش بشه؟؟؟
بيشتر از اين كه دوستش داشته باشم نگرانش هستم. نگران كه آيا ميتوانم از عهده مراقبتش بربيام؟!
و تازه نكنه الان يكي از بزرگتر ها كه حتي از تو خودشان را دلسوزتر و مادرتر ميگيرن سر برسند و نگاه خشمگين و سرزنشبارشون روي تو آوار بشه.
اي خدا بچه كي بزرگ ميشه ؟؟؟؟؟؟اين سواليه كه بارها و بارها از خودم ميكنم. هي به دخترم نگاه ميكنم شايد منتظرم كه جلو چشمام قد بكشند و سر چند دقيقه بزرگ بشن تا خيالم راحتتر بشه.
و خواب! خوابي كه ديگه خواب دوران گذشته نيست. خوابي كه حالا بايد سبك باشه. حالا ميخواد قبلا سنگين بوده يا سبك، بايد حالا سبك بشه. در حالت نرمالش بايد دو سه باري با اندك صداي بچه بيدار بشي كاملا بيدار. مبادا خداي نكرده بچه حين شيرخوردن راه نفسش بسته بشه و خفه بشه و ... فكرش حتي آدم پرخواب رو بيخواب ميكنه اين كه مبادا به گلوش بزنه مبادا و هزار مباداي ديگه.
خدا خدا ميكنم زودتر «عزيزم» -باباي صهبا- بياد و با بودنش تمام اين اضطرابها و همه اين نگرانيها تمام بشن مثل پرتو آفتابي كه به برف ميتابه.
فاطمه فیضی و غلامرضا ابراهیمی
قاصدکها همه جا را سفید کرده اند
کبوتران بالهایشان را برای هم گشوده اند
نازنین من
چشمهایت روزگار سیاهی را پشت سر گذاشته اند
دستهایت اما
اکنون در دستهای مردی است
که می تواند ستاره ای را در چشمهایت بکارد
و دیدگان مرا روشن کند
نازنین من
دیگر لبخند نمیزنم
لبخند صندوق کوچکی است برای آسمان آسمان شادی من
برای آسمان آسمان قاصدکهایی که همه جا را سفید کرده اند
لبخند نمیزنم
چشمهایم را سرمه میکشم
لبهایم را گاز میگیرم
و بلند بلند گریه میکنم.
شهریور ۱۳۸۹
کلمه «دخترم» را داشت. دوست میداشتم شعر تازه ای برای دخترم میگفتم و میگذاشتم اما خب...
فعلا همین را پیش درآمد می نویسم. دختر نازم صهبا در ۳۰ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۵ صبح به دنیا
آمد در حالی که پدرش در هرات به سر می برد. امید که هر چه زودتر همدیگر را ببینند و ببینیم.
من تمام کودکی ام را در قایم باشکی جا گذاشتم بی آنکه بداند
آن که سر گذاشته به دیوارش منم
۱۰
۹
۸
...
۳
۲
۱
یک سال گذشت
بی آنکه بازی تمام شود
یک به صفر برسد
بی آنکه چشمی که بسته بود...
بی آنکه مرا فریاد
یاد کند
یادش بخیر نبود
چادر مادرم را پوشیدم
و تمام کوچه ها را به دنبال صدایی شبیه...
به اندازه انگشتهایم که نه
به اندازه تمام خطهای روی پیشانی ام
انتظار کشیدم
...
دخترم چشمهایت را نبند
این چشمها باید پسران بسیاری را
به کوچه ها بکشاند
و شمارش معکوسی را آغاز کند.
ميخواستم بعد از مدتها شعري بگذارم و وبلاگم را به روز كنم اما نميدانم سر زدن به وبلاك
خانم ناديه فاضل باعث شد براي وطنم بنويسم كاش شعري ميسرودم كه رساتر از حرف
زدن بود رساتر از نثر بود و بغض قلم را خوب ميشكست.
دلم براي افغانستان براي افغانستانيها ميسوزد . دلم براي خودم حتي ميسوزد كه چقدر
تنهاييم چقدر مظلوميم چقدر ... و چقدر بايد هميشه بهانهاي براي منفجر شدن براي در آتش
سوختن براي درد كشيدن براي خون جگر خوردن داشته باشيم. نميدانم من مفسر سياسي
خوبي نيستم و چنان كه هموطنان من خيلي خوب بلدند مسائل را حلاجي كنند و هر كس از
ديدگاه خود مشكلات كشورمان را ريشهيابي ميكند من اعتراف ميكنم كه گيج شدهام و
گيجي چيزي است كه تمام زندگي افغانستانيها را تحت شعاع قرار داده است.
اين همه تجربه تلخ را پشت سر گذاشتيم ولي باز هم عبرت نميگيريم. لااقل مردمي كه
ادعاي بالايي دارند و در سطوح بالاي مملكتي ظاهر شدهاند بايد ميفهميدند كه آب ما مردم با
طالبان در يك جوي نميرود. تا بعد از اين همه كشتار و جنگ و نابساماني پيشنهاد مسخره
مصالحه با طالبان را پيش نكشند. شايد هم همه اينها يك برنامه درازمدت بوده براي اين كه
بلاخره بهانهاي قانوني بيابند براي حضور طالبان. وقتي آن همه مدت مردم آگاه ما از تسلط
اين گروه تندرو و مخالف آزادي جلوگيري به عمل آوردند ، حالا جناب سياستمداران همهچيز
دان ميخواهد ضعف خود را و شايد هم زدوبندهاي خود را زير اين سپر مصالحه پنهان كند.
گيج هستم و گيجتر شدهام.
بگوید کارهای مهمتری هم هست کارهایی مهمتر از شعر گفتن . و جالب این که ایشان و حتی خیلیهای
دیگر بعد از رفتن به سرزمین عزیزمان - که اگر شهرتی دارد یا بخاطر جنگهای آن است یا بخاطر گذشته
غنی ادبی آن - به این نتیجه می رسند.
سرزمین من سرزمین مشاهیر ادبی است مشاهیری که در دنیا آوازه شان پیچیده و حتی بعضی را به
این فکر انداخته که شناسنامه دیگری برای آنها صادر کنند . کسانی که حتی می خواهند گذشته آنها را
نادیده بگیرند و اجداد دیگری برای آنها بسازند تا مگر افتخار هم وطنی آنها را پیدا کنند. اما جالبتر اینکه
شاعران در این سرزمین از ادبیات دل می کنند و به چیزهای مهمتری شاید غم نان شاید غم دیگر چیزها
می پردازند. من نمی گویم آقای رضایی اینگونه است دارم شایدها را می گویم و البته صحبتم کلی
است. کسی که شاید در حیطه ادبیات آینده درخشانی برایش تصور می کردم هر چند در ابتدای راه
بود به ما می گوید که کارهای مهمتری هم هست .
سرزمین عزیز من حتی کتابهایش توسط دولتمردان آن درون آب ریخته می شود و آب از آب تکان نمی
خورد . راستش من هنوز وطنم را ندیده ام اما با این پیشامدها از آن می ترسم شاید اگر من هم بعد
سالها نام شاعری را یدک کشیدن بعد از رفتن به آنجا به این نتیجه تلخ برسم ...
به پناهگاه كوچك خود باز مي گردم
لباس هاي رزمم را در مي آورم
و تيرهايي كه با خيره چشمي
جاي جاي آن را دريده اند
خودم را
با پتويي دو نفره مي پوشانم
و عشق
مرا با آغوشي تنگ در بر مي گيرد.
خوبم .چند روزی است تازه از قید و بند امتحانات رها شده ام و از یک سرما خوردگی طولانی. خیلی وقته
شعر نگفته ام و این یعنی هی آهی عمیق بکشی و تاسف بخوری و کاری هم ازت بر نیاد .می خواهم
برای کتاب دوست عزیزم فاطمه سجادی نقدی بنویسم اما حتی حوصله نوشتن هم ندارم .نمیدانم این
تنبلی است یا یک وقفه و استراحت کوتاه برای حرکتی شاداب تر. اما این همه سکوت این همه هیچ
کاری نکردن بیشتر از یک استراحت کوتاه است. می ترسم که تمام شوم و دیگر آبستن هیچ شعری
نباشم و این خیلی غم انگیز است خیلی .....
شاید سال پیش رو سالی برایم سالی پر شعر باشد و من بعد از این سکوت طولانی شروعی دوباره
داشته باشم هر چند که این معزل دوستانم نیز هست علی هم دیر وقتی است چیزی نسروده غلامرضا
هم همین طور . معصومه هم .اما چرا فاطمه جان فیضی از دوستان عزیزم بعد مدتها کناره گیری از عرصه
شعر تازه تکانی به خود داده و وبلاگی رو آذین داده به شعرهای قشنگش ومن از این بابت خیلی
خوشحالم .امیدوارم که این سرنوشت خوش یمن برایش ادامه دار باشه و برای ما هم یک پشتوانه
روحی .
پيشاني ات
چاه هاي عميقي است كه شادي
پايش مي لغزد
و جيغ مي كشد
ريسمان را بينداز
ماه پاره اي در انتظار توست
كه مصرت را مي خرد با بهايي گزاف
و تو را دولتي خواهد بخشيد
تا عزيزتر شوي
ابروهايت را بالا نبر
كاغذپرانهاي بسياري آسمان را به بند كشيده است
ابروهايت را پايين تر بكش
زمين خلوت قشنگي دارد
با درختهاي كه پايبند زمين اند
بي ابرويي كه گره بخورد
و شانه هايش پرنده ها را مأمن هبوطي است
بي گزند
عزيز!
ريسمان را كه بالا كشيدي
گره ابروهايت را كه باز كردي
پرنده ها آسمان را سفيد كرده اند.
